مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
139
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آن بمصر سفر كردم . عموها بديدار من شاد گشته ، سبب مسافرتم باز پرسيدند . گفتم : آرزومند شما بودم . پس سالى پيش ايشان بماندم و از بقيت مال صرف كردم و بتفرّج مصر و رود نيل مشغول بودم تا اينكه عموها قصد بازگشت كردند . من از ايشان گريخته ، به جائى پنهان شدم . ايشان را گمان اينكه من بايشان سبقت كرده ، بدمشق بازگشتهام . چون ايشان از شهر سفر كردند ، من بيرون آمدم و تا سه سال در مصر بودم . آنچه مال داشتم ، همه را صرف كردم و هر سال ، اجرت خانهء كه در دمشق داشتم ، به خداوند خانه ميفرستادم . پس از سه سال از تهى دستى ، تنگدل گشتم . ناچار از مصر بيرون شده ، بدمشق آمدم و در همان خانه جاى گرفتم و خداوند خانه نيز از آمدن من خشنود شد . شبى مرا بخاطر گذشت كه سر چاه گشوده ، از حال دختر آگاه شوم . برخاسته ، سر چاه بگشودم . كشته را پوسيده و از هم ريخته يافتم . ولى گردن بندى كه بر گردن داشت ، در آن چاه بر جاى بود . من گردن بند برداشته ، گريان شدم و ساعتى بفكرت فرو رفتم . پس از آن ، سر چاه را پوشاندم . تا دو سه روز از خانه بيرون نرفتم . روز چهارم بگرمابه رفته ، جامه تبديل كردم و يك درم نقد نداشتم . ناچار گردنبند را كه گوهرهاى قيمتى داشت ، ببازار بردم و بدلالش سپردم . او مرا بر دكه گذاشته ، خود برفت و گردنبند بمشتريان بگردانيد و قيمت آن به دو هزار دينار رسيد . ولى من نميدانستم . چون بازگشت ، گفت : اين گردنبند مسين است و هزار درم قيمت دارد . گفتم : آرى آن مسين است و ما خود آن را بعمدا چنان ساختهايم . اكنون همىخواهم بفروشم . تو هزار درم بستان و گردنبند بده . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب بيست و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان بخت ، من بدلال گفتم كه : گردنبند بده و هزار درم بستان . دلال چون اين سخن من بشنيد ، دانست كه گردنبند ، قضيتى دارد ، دشوار . در حال ،